X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 16 آبان 1389
توسط: Anis Izadkhah

چند شعر به زبان انگلیسی با ترجمه

 

ترجمه چند شعر انگلیسی از معروفترین شاعران  جهان  

 

ویلیام شکسپیر 

William Shakespeare   

Rememberance

When, in disgrace with fortune and men's eyes,
I all alone beweep my outcast state,
And trouble deaf heaven with my bootless cries,
 
And look upon myself, and curse my fate,
Wishing me like to one more rich in hope,
Featured like him, like him with friends possest,
 
Desiring this man's art, and that man's scope,
With what I most enjoy contented least;
Yet in these thoughts myself almost despising,
 
Hoply I think on thee, and then my state,
Like to the lark at break of day arising
From sullen earth, sings hymns at heaven's gate;
 
For thy sweet love remember'd such wealth brings,
That then I scorn to change my state with kings.
 
 
 

یاد ِ دوست

 
هر زمان که از جور ِ روزگار
و رسوایی ِ میان ِ مردمان
در گوشه ی تنهایی بر بینوایی ِ خود اشک می ریزم،
و گوش ِ ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل ِ خویش می آزارم،
 
و بر خود می نگرم و بر بخت ِ بد ِ خویش نفرین می فرستم،
و آرزو می کنم که ای کاش چون آن دیگری بودم،
که دلش از من امیدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بیشتر است.
 
و ای کاش هنر ِ این یک
و شکوه و شوکت ِ آن دیگری از آن ِ من بود،
 
و در این اوصاف چنان خود را محروم می بینم
که حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده ام
کمترین خرسندی احساس نمی کنم.
 
اما در همین حال که خود را چنین خوار و حقیر می بینم
 
از بخت ِ نیک، حالی به یاد ِ تو می افتم،
 
و آنگاه روح ِ من
همچون چکاوک ِ سحر خیز
بامدادان از خاک ِ تیره اوج گرفته
و بر دروازه ی بهشت سرود می خواند
 
و با یاد ِ عشق ِ تو
چنان دولتی به من دست می دهد
که شأن ِ سلطانی به چشمم خوار می آید
و از سودای مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.  

 

چارلز بوکوفسکی   
Charles Bukowski 

The Aliens 
   
   you may not believe it
   but there are people
 Charles Bukowski   who go through life with
   very little 
   friction of distress.
   they dress well, sleep well.
   they are contented with 
   their family
   life.
   they are undisturbed
   and often feel
   very good.
   and when they die
   it is an easy death, usually in their
   sleep.

   you may not believe 
   it 
   but such people do 
   exist.

   but i am not one of
   them.
   oh no, I am not one of them,
   I am not even near
   to being
   one of
   them.
   but they
   are there

   and I am
   here.


 

مغایرین با ما
   
شاید تو به اینی که می گویم اعتقاد نداشته باشی

اما وجود دارند مردمانی که 
زندگی شان با کمترین تنش و آشفتگی می گذرد
آنها خوب می پوشند
خوب مخوابند
آنها به زندگی ساده خانوادگی شان خرسندند
غم و اندوه زندگی آنها را مختل نمی کند
و غالبا احساس خوبی دارند
وقتی مرگشان فرا رسد
به مرگی آسان می میرند
معمولا در خواب
 
شما ممکن است باور نکنید این را 
اما مردمانی اینگونه زندگی می کنند
اما من یکی از آنها نیستم
اه.....نه....من نیستم یکی از آنها
من حتی به آنها نزدیک هم نیستم
آن ها کجایند و
  من کجا   
 
 
توماس هاردی 
Thomas Hardy  
 
  
The Man He Killed   
 



From "The Dynasts" 

"HAD he and I but met
By some old ancient inn,
wet We should have sat us down to
Right many a nipperkin!

But ranged as infantry,"
And staring face to face,
I shot at him as he at me,
And killed him in his place.

"I shot him dead because
Because he was my foe,
Just so ؛my foe of course he was:
That's clear enough؛although

"He thought he'd 'list, perhaps,
Off-hand like just as I
work Was out of had sold his traps
No other reason why.

؛ You shoot a fellow down Was quaint and curious war is!
bar is, You'd treat, if met where any
Or help to half-a-crown."  
 
   مردی‌ که‌ کشته‌ شد    


اگر من‌ و او  

در قهوه‌ خانه‌ ای‌ قدیمی‌
یکدیگر را دیده‌ بودیم‌
شاید با هم‌ می‌ نشستیم‌
و نوشیدنی‌ ای‌ با هم‌ می‌ خوردیم‌
اما چون‌ در جنگ‌ مثل‌ دو سرباز ساده‌
رودروی‌ هم‌ قرار گرفتیم‌
به‌ روی‌ هم‌ آتش‌ گشودیم‌

من‌ به‌ او شلیک‌ کردم‌
و در جا او را کشتم‌
او را زدم‌ و کشتم‌ زیرا
دشمن‌ من‌ بود
آری‌ البته‌ که‌ او دشمن‌ من‌ بود
و این‌ مثل‌ روز روشن‌ بود
اما ....

او هم‌ شاید چون‌ من‌ به‌ اجبار
وارد ارتش‌ شده‌ بود
و حتی‌ از سر بیکاری‌
وسایل‌ زندگی‌ اش‌ را هم‌ فروخته‌ بود.

جنگ‌ چیز عجیب‌ و غریبی‌ است‌
به‌ کسی‌ شلیک‌ می‌ کنی‌
که‌ اگر جایی‌ قهوه‌ خانه‌ ای‌ وجود داشت‌
او را به‌ آنجا دعوت‌ می‌ کردی‌
یا با قدری‌ پول‌ به‌ کمکش‌ می‌ رفتی.